
قسمتی از داستانک وصال جاودان:
من قرنهاست که این کار را انجام میدهم. قدم زدن در مرز بین زندگی و مرگ، رسیدن درست در لحظهای که رشته عمر کسی به پایان می رسد. من رئائیل هستم، فرشته مرگ. نه قاضی هستم، نه داور.
فقط یک مجریام. دستور را میگیرم و اجرا میکنم. بیهیجان، بیاحساس. تا آن شب… .
ساعت ۲:۴۵ بامداد بود وقتی به بیمارستان سنت مایکل رسیدم. ساختمانی قدیمی با راهروهایی که بوی ضدعفونی و ناامیدی می داد. پرونده ام روشن بود: “آسینا فاستر، ۲۳ سال، ایست قلبی، ۳:۱۷ بامداد”. یک مورد ساده، مثل هزاران مورد دیگر.
با قدم هایی که هیچ صدایی نداشتند، از میان پرستاران خسته و خانوادههای نگران رد شدم. اتاق ۳۰۴ در انتهای راهرو بود. دستم را روی دستگیره گذاشتم، سرد بود، مثل همیشه.
اما وقتی در را باز کردم، چیزی غیر منتظره دیدم.
اتاق غرق در سکوت بود، فقط صدای ضعیف دستگاه های مانیتورینگ به گوش میرسید. پرده های سفید در نسیم ملایم شب تاب میخوردند و نور مهتاب روی تخت بیمار میلغزید.
آسینا آنجا دراز کشیده بود، موهای مشکیاش روی بالش پخش شده، صورتش آرام اما رنگ پریده. دستم را دراز کردم تا کار همیشگی ام را انجام دهم که… .
چشمانش باز شد.
در دنیایی که مرگ حکمرانی میکند، "آسینا" دختری است که قلب فرشتهٔ مرگ را میدزدد؛ فرشتهای که مأمور پایان دادن به زندگی اوست اما در برابر نگاهی تسلیم میشود که حتی ابدیت را به چالش میکشد. عشق آنها قوانین آسمان را میشکند؛ اما آیا بهشت اجازه میدهد مرگ، خود قربانی عشق شود؟ داستانی از جسارت یک قلب زنده و سرنوشتی که برای نخستین بار شکست میخورد... .